X
تبلیغات
رایتل

انجمن اهل قلم شهرستان لنده

وابسته به ارشاد اسلامی

سه‌شنبه 11 شهریور 1393 ساعت 00:54

خاطره قفل طلا

خاطره قفل طلا

 

تیرماه سال1370بودکه مارا به خاطر فارغ التحصیل شدن از دانشسرای مقد ماتی دهدشت که 4 سال درآن آموزش معلمی می دیدیم آماده سفر برای زیارت بارگاه آقا امام رضا کردند این سفر اهداف زیادی داشت همچون رفع خستگی، وداع، تجربه  واز همه مهمتر زیارت بود اما برای من جذابیت بیشتری داشت که درجوار آقا سوگند نامه معلمی را بخوانیم سوگند نامه ی شغلی که باید یک عمر یدک بکشیم.هدف دیگری که در  ذهن بنده بود فکر کردم شاید به ما بفهماند که امام سرزمین عرب را به خاطر سرپرستی وراهنمایی مسلمانان ترک گفت و با هزاران مشکل و گرفتاری خود را به سرزمین فارس رسانید . واز هیچ چیز  و هیچ کس نترسید و  با اعتقاد به  هدفی که  داشت قدم برداشت. ما هم  که ادعا خادمی  او را داریم  با هدف و اعتقاد به شغل  خود  آن  را ادامه  دهیم ، بله  جوانی  بود  ویار دیرینه  اش  شور وشادی همراه با دیگر  دوستان بر صندلی های  مینی  بوس آبی  رنگ مرکز که سالها همدرد  و همراه ما بود سوار شدیم البته بنده زودتر از همه  برای  تصرف  صندلی آخر مینی بوس وارد شدم شاید فکر کنید صندلی آخر که جای خوبی نیست حق با شماست . اما این هم از  خصوصیات خاص من بود.به هر صورت آهنگ سفرنواخته شد وباصلواتی مبدارا به امید سلامتی ورسیدن به مقصد آغاز کردیم.روستا هارا با مردان وزنان ساده دلش شهرهارا بازرق وبرق وزیبا ییها خاص خود پشت سر نهادیم گاهی در کویر وزمانی در جاده های کوهستانی دمی در هوای مه آلود تهران ولحظه ای در هوای پاکیزه ی اصفهان گذراندیم.  دل رادر روشنایی روزی ، در مرقد حضرت معصومه صفا دادیم وسیاهی شبی را رادر جوار مقبره امام خمینی با پرتو انوارش شکستیم.صبحی رابا فریاد شیر فروش شهری بیدار می شدیم وشبش را با جسمی خسته در کنارمسجدیا مدرسه ای به صبحی دیگر می رساندیم. به هرصورت فریاد شیر فروش دلیجان،هوای مه آلود وآلوده تهران]کوه های سر به فلک کشیده همراه باجنگل های سرسبز شمال،سرمای سرد سبزوار واز همه مهمتر حرم بزرگ امام ویادگارش ،وحرم کریمه اهلبیت در قم در مسیر شهر ضامن آهو هیچگاه فراموش شدنی نیستند.قاصد خوش خبر کنار جاده خبر نزدیک شدن به شهر مشهد را  به همه مهمانان خبر می داد. خوشحال وسرمست خستگی را فراموش کردیم وبا نگاهی به اطراف چشمان خودرا برای دیدن گنبد طلایی آقاآماده می کردیم.پیچاره دل که بی خبر از همه جا التماس کنان از چشمان خبر می گرفت چشمان حسود اورا به حال خود رها کردند ومی خواستند که فقط خود ازاین سفر بهره ببرند ودل که از جوشش عشق کمی آرام گرفته بود ناگهان با صدای صلواتی از جا پرید وفهمید که بوی خوش صلوات نزدیک شدن به مقصد یار راخبر می دهد .شور وهیجان همسفران وفرستادن صلواتهای پی در پی بادیدن گنبد زیبای آقا خبر رسیدن را به دل منتظر دادند وآرام گرفت که اگر همین جا آرام شود دیگر آرزویی نداردزیرا که به محبوب غریب خود رسید وآرمیدن در کنار محبوب افتخار هر خادم عاشقی است که نصیب هرکسی نمی شود.بعد از مشخص شدن  مکان و استراحت خود را با هیجان وشور و اشتیاق زیاد برای زیارت ودیدن قفل طلا آماده کردیم وارد صحن که  شدیم باور نمی شد ،اینقدر نزدیک حرم آقا، نزدیک  قفل طلای اقا باشم ،همیشه این جمله را از زن عمو می شنیدم که هر وقت قسم می خورد می گفت:« به قفل طلای امام رضا قسم »ویا به کسی که مشهد رفته بود اگر خدای ناکرده دروغ می گفت عصبانی می شد و می گفت :«توکه قفل طلای آقا را گرفتی چرا حرف دروغ می زنی»سر پرست اردوتذکرات لازم رادادند که مواظب باشید  گم نشوید وهمچنین مراقب پولهای خود باشید که عده ای دزد ازشلوغی جمعیت استفاده می کنند ودست به سرقت می زنند باورم نمی شد که دزدان حرمت مهمانان آقا را نداشته باشند اما از بنی آدم هرچه بگویند بعید نیست  ... به هر صورت وضو گرفتیم وداخل حرم شدیم زیارت نامه را خواندیم وبرای گرفتن  ضریح به رقابت پرداختیم .ازدحام بود که معنی ازدحام وشلوغی را می داد هر کس با دیدن جمعیت ناامید می شد که آیا امکان دارد او هم بتواند قفل طلا را بگیرد؟مردم چنان مشتاق  بودند که حتی سن وسال  خود را فراموش می کردند پیر ترین چون جوان 18ساله پر انرژی به جلو می رفت  هر کسی با هر زحمتی خود را به ضریح می رسانید بوی خوش عطر وصدای مداوم صلوات فضای دل انگیزی را بوجود آورده بود شاید تنها مسابقه ای بود که نه سن وسال ملاک بود ونه بردوباخت بسیار زیبا وعجیب بودوعجیب تر برای من این بود که مردم از همه جا برای زیارت آمده بودندوآن وفت می گفتند «امام غریب»این ترکیب را قبلا شنیدم آخر امامی که عزیز است غریب نیست ماییم که غریب و نا آشنا ییم.

  با هر زحمتی بود با جزر و مد جمعیت به جلو و عقب می رفتیم و صدای مسئول گروه که در ذهن

فریاد می زد مواظب پولهای خود باشید با یک دست به جلو و یک دست روی جیبی که پولها درآن پناه

 گرفته بودند حرکت می کردیم،دیدم که فایده ندارد گفتم به جهنم بگذار پولها را ببرند ما که برای زیارت

آمده ایم ،عصبانی از دست خودم بودم و در آن شلوغی جمعیت خود را به  ضریح

رساندم،و هر کس آن را می بوسید و سر و صورت خود را متبرک می کرد . آخر این ضریح

همسایه است ،عزیزاست،متبرک و،واسطه اند، در آن شلوغی به دنبال قفل طلا بودم

اما مگر می توانستم پیدا کنم   هرچه نگاه کردم  که قفل را پیدا کنم وآنرا بگیرم نتوانستم آخر فکر میکردم فبولی زیارت بستگی به گرفتن قفل دارد وتا قفل را نگیری نمی توان ادعا کرد که زیارت کردی،درشلوغی جمعیت برگشتم بااین فکر که همه جای حرم قفل طلا است البته قفلی که کلید همه دردها شده است،بوی خوش

 عطر و گلاب با بوی خوش صلوات همراه با نور حرم دیدنی و زیبا بود واقعا دیدنی بود،خوشحال

برگشتیم ،نماز خواندیم ،دست به دعا بردیم و دست های حاجتمندان را هم دیدم مطمئن بودم که بی پاسخ

نمی مانند و حاجتشان بر آورده می شود. زیرا به میهمان فرزند رسول خدا آمدند و از فرزند پیامبر

 شفا می خواهند او را واسطه کردند مگر امکان دارد بی پاسخ برگردند به قول سعدی که می فرماید:

«مپندار از آن در که هرگز نبست              که نومید گردد برآورده دست»

بچه ها را دیدیم ،زیارت قبولی گفتیم،از موزه حرم دیدن کردیم و پس از زیارت به سراغ شهنامه گوی

بزرگ ایران فردوسی حکیم رفتیم و بر آستان او جبهه عشق ساییدم و آفرین گفتم بر کسی از نظم کاخی

بلند درست کرد که هیچ گاه باد و باران و گردش روزگار به او آسیب نمی رساند و در پایان همگی

خوش دل و خوشحال بر گشتیم به امیدی که سالی دیگر زیارت نصیب شود.

                                                            لنده                 

                                                     کورش محمدی

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.